زندگی بی نهایت ۳
بیماری برای من یک نشانه بود.
مفهومش برای من این بود که : بایست.
جسمم دیگر همراهی ام نمی کرد.
کرکره آن ویترین شیک را پایین کشیدم و در تاریکی محض فرو رفتم.
درون خودم.
انگار در حال تجربه یک هبوط بودم.
هر شب کابوس می دیدم.
خواب میدیم مردهام.
تمام مردگان را به خواب می دیدم.
و هر روز با غم و اندوهی عجیبی بیدار میشدم.
متوقف شدم.
روزها و ساعت هایم روی تخت و در اتاق خواب میگذشت.
حتی نمی توانستم با کسی حرف بزنم.
سعی کردم چند جلسه با یک روان شناس صحبت کنم. اما طی جلسات فقط گریه می کردم.
این من بودم ؟
منی که از بیرون چنان قوی و مقتدر به نظر می رسیدم؟!
منی که به عنوان یک زن مستقل همیشه زبانزد بودم.
زن؟
من زن بودم؟!!!
این پرسش عجیب مدام در ذهنم مرور می شد.
بله من زنم. با آن لباس های زنانه.
من زنم. با موهای بلوند و بلندم.
من زنم، با آرایشی که می کنم.
من زنم، با کفش های پاشنه بلندم.
من زنم، با ناخن های رنگی و قشنگم....
اما انگار کافی نبود. چرا راضی نمیشدم؟!
چون من یک مرد بودم در جسم یک زن...
با همان خشکی، نظم، اصول، منطق...
اطرافم فقط مردان بودند.
تمام دوستانم.
تمام همکارانم.
پروژه های میلیاردی اجرا می کردم. بهترین تیم ها را ساخته بودم، انواع گواهی نامه ها و تائیدیه ها را گرفته بودم، پیشنهادات کاری بی شمار داشتم. مدارک فنی ام کامل بود. یک مدیر مقتدر بودم. کسی روی حرفم، حرف نمی زد.
اما چیزی درون من کم بود. احساس خلأ.
انگار یک چاه بزرگ بین آنچه که هستم و آنچه که باید باشم، حفر شده بود.
تمام نرمی و انعطافم را از دست داده بودم. چیزی شادم نمی کرد. قلبم برای کسی نمی تپید. در سراسر وجودم حس نفرت عجیبی نسبت به همه چیز و همه کس داشتم.
و همه این ها نشان دهنده این بود که من تبدیل به یک ربات شده ام.
چی باعث شده بود، آن دختر کوچک که تمام نوجوانی اش شعر نوشته بود، کتاب خوانده بود، اشعار حافظ را حفظ می کرد و در داستان های سعدی غرق میشد، تبدیل به زنی زمخت شود.
در طی این تمرین های نوشتن روزانه، یادم آمد کتابی خوانده بودم به نام «ژرفای زن بودن»، و آنجا فهمیده بودم که در تمام عمر دنبال تایید «پدر» می گشتم.
پدری فنی، اهل ورزش، خوش مشرب، که دست به هر کاری میزد از پسش بر می آمد ....
اما....
#زندگی_بینهایت