«نویــــسنــــده شـــــــــــــــــــو»

وبلاگ گروهی که در آن نویسنده های بلاگفا نویسندگی می کنند.

زندگی بی نهایت ۳

جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲
Nikoo

بیماری برای من یک نشانه بود.

مفهومش برای من این بود که : بایست.

جسمم دیگر همراهی ام نمی کرد.

کرکره آن ویترین شیک را پایین کشیدم و در تاریکی محض فرو رفتم.

درون خودم.

انگار در حال تجربه یک هبوط بودم.

هر شب کابوس می دیدم.

خواب می‌دیم مرده‌ام.

تمام مردگان را به خواب می دیدم.

و هر روز با غم و اندوهی عجیبی بیدار میشدم.

متوقف شدم.

روزها و ساعت هایم روی تخت و در اتاق خواب می‌گذشت.

حتی نمی توانستم با کسی حرف بزنم.

سعی کردم چند جلسه با یک روان شناس صحبت کنم. اما طی جلسات فقط گریه می کردم.

این من بودم ؟

منی که از بیرون چنان قوی و مقتدر به نظر می رسیدم؟!

منی که به عنوان یک زن مستقل همیشه زبانزد بودم.

زن؟

من زن بودم؟!!!

این پرسش عجیب مدام در ذهنم مرور می شد.

بله من زنم. با آن لباس های زنانه.

من زنم. با موهای بلوند و بلندم.

من زنم، با آرایشی که می کنم.

من زنم، با کفش های پاشنه بلندم.

من زنم، با ناخن های رنگی و قشنگم....

اما انگار کافی نبود. چرا راضی نمی‌شدم؟!

چون من یک مرد بودم در جسم یک زن...

با همان خشکی، نظم، اصول، منطق...

اطرافم فقط مردان بودند.

تمام دوستانم.

تمام همکارانم.

پروژه های میلیاردی اجرا می کردم. بهترین تیم ها را ساخته بودم، انواع گواهی نامه ها و تائیدیه ها را گرفته بودم، پیشنهادات کاری بی شمار داشتم. مدارک فنی ام کامل بود. یک مدیر مقتدر بودم. کسی روی حرفم، حرف نمی زد.

اما چیزی درون من کم بود. احساس خلأ.

انگار یک چاه بزرگ بین آنچه که هستم و آنچه که باید باشم، حفر شده بود.

تمام نرمی و انعطافم را از دست داده بودم. چیزی شادم نمی کرد. قلبم برای کسی نمی تپید. در سراسر وجودم حس نفرت عجیبی نسبت به همه چیز و همه کس داشتم.

و همه این ها نشان دهنده این بود که من تبدیل به یک ربات شده ام.

چی باعث شده بود، آن دختر کوچک که تمام نوجوانی اش شعر نوشته بود، کتاب خوانده بود، اشعار حافظ را حفظ می کرد و در داستان های سعدی غرق میشد، تبدیل به زنی زمخت شود.

در طی این تمرین های نوشتن روزانه، یادم آمد کتابی خوانده بودم به نام «ژرفای زن بودن»، و آنجا فهمیده بودم که در تمام عمر دنبال تایید «پدر» می گشتم.

پدری فنی، اهل ورزش، خوش مشرب، که دست به هر کاری میزد از پسش بر می آمد ....

اما....

#زندگی_بینهایت

زندگی بی نهایت ۲

پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲
Nikoo

دوباره برگشتم.

به کار، به فشار، به استرس، به تنش....

دوباره سر و کله زدن ها، دویدن ها...

آن اواخر از شدت استرس تقریبا روزی یک پاکت سیگار می کشیدم. استرس کامل بودن، بهترین بودن. حرفه ایی بودن، نقص نداشتن!

یادم آمد که در زمان بیماری، از کتاب «راه هنرمند» ، یک تکنیک یاد گرفته بودم که ذهنم را هر صبح خالی کنم:

«روزی سه صفحه بنویس.»

و همه چیز در زندگی من از اینجا شروع شد.

من شروع کردم به نوشتن. به محض اینکه پشت میزم می نشستم ، می نوشتم. از هر چیزی. از احساساتم، افکارم، حالاتم. شعر، جملات بی معنی،از هر چه که مرا ناراحت کرده بود، هر چه باعث شادی ام می شد.هرچه بود می‌نوشتم. فقط سعی می کردم آن سه صفحه را پر کنم.

نوشتم، نوشتم، نوشتم.....

اینقدر این تمرین را انجام دادم که ناگهان چیزی در ذهن من بیدار شد.

پرسش های عجیب و غریب.

چرا ها، چطور ها...

دنبال علت ها می گشتم.

درباره تمام قوانین ذهنی ام دچار تردید شده بودم.

نمی دانستم درست و نادرست کدام است!

و ناگهان تهی شدم. مدام از خود می پرسیدم که :

«من کی هستم ؟!»

انگار نمی دانستم.

فضای فکری ام پر آشوب بود.

«من کی هستم ؟»

روزها از خودم می پرسیدم :

آیا من مجموعه ایی از قوانینی هستم که والدینم به من تحمیل کرده اند؟

من آنچه هستم که جامعه و شرع و عرف برایم تعیین کرده ؟

من کی هستم؟ از زندگی ام چه می خواهم ؟!

آیا من انتظارات دیگران را زندگی می کنم؟

آیا من زندگی نزیسته پدر و مادرم را زندگی می کنم ؟

چرا این همه تلاش می کنم و به رضایت نمی رسم ؟

چرا هیچ چیز مرا شاد نمی کند؟

چرا چیزی به من آرامش نمی دهد؟

ارزش های من چه هستند؟!

دچار وحشت شده بودم.

روزها می گذشت و جسم من هر روز خودش را کشان کشان می رساند به محل کار. جسم من کار می کرد، جسم من لباس های شیک می پوشید ،جسم من آشپزی می کرد. جسم من مهمانی می رفت ، خرید می کرد.

روحم چه؟

تمام فعالیت های من فاقد «روح و معنی» بودند.

سعی کردم به خودم کمک کنم. شروع کردم به خواندن کتاب ها و گوش کردن به فایل هایی که به من بگویند «من کی هستم ؟!»

ارزش هایم را بررسی کردم...

و با شناختن هر کدام از آن ها ساعت ها گریه کردم. چون این من نبودم. این مجموعه ایی از زندگی، تمایلات، توقعات، آرزوها و مرزهایی بود، که دیگران به من تحمیل کرده بودند.

زندگی من ناشی از بینشی بود که از کودکی تحمیل شده بود. زندگی من مجموعه ایی بود از ارزش های جامعه،مدرسه، خانواده.

هر کدام از آنها یک آجر بود، برای دیواری که دور من کشیده شده بود.

من مثل پدرم فکر می کردم، پا جای پای مادرم گذاشته بودم. می خواستم همیشه مثل یک شاگرد مدرسه ایی«عالی» باشم، می خواستم یک زن کامل باشم که همسرم هیچ نقصی در من نبیند و مدام من را سرزنش نکند.

کمال گرایی چنان در من نفوذ کرده بود که از هیچ کدام از دستاوردهایم لذت نمی بردم. از ظاهرم، از درآمدم. از تعریف و تمجید همکارانم...

چند ماه بدین منوال گذشت....

به شدت از درون تحلیل رفته بودم. از نزدیک شدن افراد به زندگی‌ام دچار حس خفگی و ترس شده بودم. ترس از اینکه هر کدام از آنها در ناخودآگاه من چه تاثیراتی خواهند داشت.

ناگهان دچار بیماری عجیب و غریبی شدم.

بدنم سراسر عفونت شده بود. غدد لنفاوی من متورم شده بود و واقعا احساس خفگی می کردم.نه می توانستم بخوابم، نه می توانستم چیزی بخورم . به شدت وزن کم کردم. بدنم؛ بدن همیشه ورزیده و متناسبم، ترسناک شده بود.

ناگهان فرو ریختم.

چند هفته این شرایط را تحمل کردم اما ....

دیگر توان ادامه نداشتم.

و بالاخره کارم را ترک کردم.

«و من به خانه برگشتم»

روزها در خلوت با خودم درگیر بودم. با خودِ متلاشی شده ام.

سعی کردم به درمان بپردازم.استرس و فشار مراحل درمان، عکس، آزمایش، نمونه برداری هم اضافه شده بود به تمام نگرانی هایم. اما از یک جایی به بعد انگار سِر شده بودم.

خالی از روح بودم.

وقتی در آینه به خودم می نگریستم جز یک جسم بیمار چیزی نمی دیدم. چشمانم چنان از زندگی خالی شده بود، که هر کس مرا می دید می گفت چشم هایم عجیب و ترسناک شده است!!

بله

روح من مرده بود!

۲

#زندگی_بینهایت

موضوعات وبلاگ