«نویــــسنــــده شـــــــــــــــــــو»

وبلاگ گروهی که در آن نویسنده های بلاگفا نویسندگی می کنند.

شاید سگ از من شریفتر باشد.

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲
ایکا

روایت شده که در وادی طور به موسی (علیه السلام) (از جانب خداوند) ندا رسید که موسی، برو و پست ترین مخلوق مرا بیاور حضرت موسی (علیه السلام) رفت و سگی را یافت و قلاده ای را بر گردن او بست و با خود می آورد در بین راه با خود منکر کرد نکند این سگ از من شریف تر باشد؟! قلاده را باز کرد و سگ را رها کرد. به جانب طور روان شد. ندا رسید که:موسی به عزت و جلالم سوگند اگر سگ را با خود می آوردی نور نبوت را از وجودت خارج می ساختم.بنابراین، برای رشد و بالندگی و درهم شکستن دشمن درون و فرو ریختن غرور و خود بزرگ بینی نباید دیگران را از خود پست تر و پایین تر تلقی کرد. روایت مذکور هشداری است به ماه که مبادا به مقام و مدرک و ثروت و زیبایی خود بنازیم و ببالیم. و در برابر آنان که به ظاهر از ما پایین ترند، فخر فروشی کنیم. فراموش نکنیم که تواضع از مهم ترین پیش نیازهای خودسازی و تذهیب نفس است.

فرشته پاک جهنمی

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲
کوثر سریری

پارت «۱»

فرشته پاک جهنمی

همه چیز لازم نیست همیشه اول زبان را لمس کند و بعد وارد بدن شود .

گاهی فقط کافی است که بویش فضا را پر کند و ذره ذره سلول های تنت را مست کند .

مثل حالا که بوی خون لخته شده اتاق را پر کرده بود .

بوی فلز درون ذهنم نفوذ کرده بود و مرحله به مرحله مکان های عمیق تری از خاطراتم را پر میکرد .

مثل قطره رنگی که درون آب حل میشود و رنگ آب را تغییر میدهد از گوشه خاطراتم وارد میشود و کل رنگ های خاکستری و سیاه را به قرمز تغییر میدهد .

به سرخی خون تازه .

به حرارت قلب تپنده .

با طعم تلخ درد و بوی تند و زننده ی فلز سرد بی احساس .

چشم هایش را بستم سرم را به مبل چرم مشکی رنگ که تازه جلوی پنجره کشیده بودم تکیه دادم .

چسبناک شدن خون را به راحتی می‌توانستم روی انگشتانم حس کنم .

من شیطان نبودم .

من فقط فرشته پاکی بودم که در اعماق این جهنم کثیف به اسم زندگی اسیر شده بودم .

من فرشته ایی بودم که ثانیه به ثانیه مرگ و شیطان را تکثیر میکردم .

من فرشته بودم .

نویسنده

فانوس دریایی

شهر مقدس قم

شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲
ٍErfan

من در شهری زندگی میکنم که حرم خضرت معصومه (ص) است.من بارها به حرم ایشان رفتم هر بار که رفتم چهره های زیادی دیدم چهره های ایرانی و... گرفته تا اورپا و افریقا،من یک قم ایی هستم

پایان من این نیست. قسمت ۱

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲
☀︎shiva☀︎

چشمام را بستم ...صدای غارغار کلاغ محوطه ساختمون ابی سال ۱۴۰۱ ،چهره خانم گل و مامان مهدیه و خانجون ، درختای بدون برگ ،حوض خالی از ماهی و آب ، ادمایی با لباس های سفید ، دیوارای بلند ، پنجره های که نرده دارن و... همه و همه یهو میان جلو چشمام
چشمام و سریع باز میکنم دورم نگاه میکنمم ...کجام؟ با خودمم مرور میکنم دکتر همیشه میگفت اگر دوباره همه ی اون خاطرات اومد یادت چشمات سریع باز کن بگو کجای ، چی پوشیدی و یه قرص بنداز بالا اخرشمم یه شوکلات میزاشت توی دستم
کجام؟ خونه باباجونم- چی پوشیدم؟ یه لباس گلگی ..امم قرص فاکتور گرفتمم تازه هفته اومدم از اونجا بیرون حالم خوبه قرص نمیخوام که
باباجون میگه هیچ وقت بدون من بیرون نرو ولی باباجون نیستش که میخوام بیرون باهاش پس تقصیر خودشه
لباسام میارم بیرون یه نگاه میندازم ببینم کدومش بهم میاد؟ دونه دونه میپوشمشون همشون بهم گشادن باباجون مگه سایز منو نمیدونه
(( بهار همشه آبی بپوش))
لباس از توی دستم میوفته صدای کی بود این ؟ لابد به خاطر قرصس
زود مانتو مشکیمو میپوشم و یه شال میندازم رو سرم . دکتر گفته هروفت رفتی بیرون هدفون بزار رو گوشت :( اخه میخوام صدای کنجیشکارو بشنومم دکتر که نگفته بود صدا گنجشکا گوش ندهه ...از در خونه زدم بیرون باد بهاری خورد بهمم که یکم سردم شد ، میخواستم پشیمون بشم و برگردم خونه که دیگه دیر شده بود در بسته شده بود
میترسیدم ولی خب.. از در خونه اومدم بیرون از سر کوچه نوربخشم اومدم بیرون تا اینجاا همه چی خوب بود میخواستم کجا برم اصلا؟ یادم رفت چرا
خب دلم برا چی تنگ شده ؟؟ کتاب لباس دیگه چی توپ؟؟
اهاا کتابب باباجون بهم گفته هیچ وقت نرم کتابخونه نمیدونم چرا اینو گفتت لابد قشنگهه اونجا ای باباجون
مسیر نمیدونستم رفتم توی ی مغازه اقاهه بهم گفت کجا برمم
رفتم رفتم چقدرر درش بزرگهه
وای ورودیش چقدرر پر از درخته چشمام بستمم تا صدای اب و همهمه ادمارو ثبت کنم،(بهار اینجا اخه چی داره وایسادی بدو بیاا منتظرمن).. باز همون صدا
دیگه ذوق نداشتم فقط میخواستمم ببینم داخل ساختمون پر از شیشه چیه؟
رفتم تو
همه چی خیلی قشنگ بود ولیی نه من کتاب میخواستم رفتم قسمت رمان هاش گناهکار چقدر اسمش اشنا بود
رفتم توی کتابفروشیش یهو یکی صدام کرد،( "بهار")
برمیگردم سمت صدا ، کتاب از دستم میوفته ، این اقا کیه چرا انقدر اشناست ....


اگر تا اینجای این داستان لذت ببردید حتما کامنت کنید
این داستان ۱۰ قسمته اگر علاقه مند به شنیدن ادامه اش بودید حتما بگید

داستان پندآموز و جذاب چوپان دروغگو

دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲
ایکا

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود، در روزگاران قدیم چوپان مهربانی در روستایی زندگی می کرد و هر روز گوسفندانش را برای چرا به صحرا می برد. مردم ده که مجذوب مهربانی و خوش اخلاقی او شده بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا همراه گوسفندان خودش، گوسفندان آنها را هم به چرا ببرد. همه چیز خوب بود و چوپان قصه ی ما هر روز کار مراقبت از گوسفندان را به خوبی انجام میداد و مردم هم از او راضی بودند و کسی شکایتی از او نداشت تا اینکه اوضاع تغییر کرد.یک روز چوپان شروع به فریاد زدن کرد که آی گرگ آی گرگ، کمک کنید. مردم همه به سرعت خود را به چوپان رساندند و دیدند گرگ یک گوسفند را خورده است و چوپان ناراحت و گریان روی زمین نشسته است.روستائیان چوپان را دلداری دادند و به او گفتند نگران نباشد و خدا را شکر کند که باقی گوسفندان گله سالم هستند. این ماجرا به اینجا ختم نشد و دوباره تکرار شد، هر چند روز یک بار چوپان دوباره فریاد میزد:" آی مردم گرگ گرگ به دادم برسید ". هربار وقتی مردم روستا با عجله خود را به گله میرساندند کمی دیر شده بود و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده بود. این حمله های گرگ، خورده شدن گوسفندان و از طرفی در رسیدن های مردم ادامه داشت. بالاخره مردم ده تصمیم گرفتند چند سگ وحشی و قوی برای گله بخرند تا خورده شدن گوسفندانشان تمام شود.چوپان هم موافقت کرد و به آنها گفت که با آمدن سگها، مطمئنا دیگر گوسفندی خورده نخواهد شد اما اینگونه نشد و وضعیت ادامه یافت به طوریکه بعد از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان بلند شد.روستائیان بینوا باز با عجله خود را به گله رساندند و مثل دفعات قبل متجه شدند که گوسفندی خورده شده است. در همان حین یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به دیگران گفت:نگاه کنید، نگاه کنید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندان ما در اطراف اجاق پخش شده است !!!مردم ساده لوح ده که شوکه شده بودند فهمیدند تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است و فریادهای آی گرگ گرگ او همه فریب بوده. در همین لحظه یکی از آنها فریاد زد چوپان را بگیرید تا ادبش کنیم اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان به کل تغییر کرد و تبدیل به چهره ای خشن شد و چماق خود را برداشت و به مردم حمله کرد.سگها هم که تمام این مدت از دست چوپان غذا خورده و به او عادت کرده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.عده ی زیادی از اهالی روستا از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ های وحشی گله زخمی شدند. عده ای دیگر هم وقتی این وضعیت را دیدند، پا به فرار گذاشتند.وقتی مردم برای عیادت زخمی شدگان می رفتند بهم میگفتند :"خود کرده را تدبیر نیست". آنها تصمیم گرفتند این درس عبرت و داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانشان تعریف کنند تا آنها بدانند که اگر خواستند گوسفندان، چماق و سگ های خود را به کسی بسپارند، قبل از هر کاری از درستکاری و راستگو بودنش مطمئن شوند.

موضوعات وبلاگ